باز هم حس زیبای نوشتن
باز هم حس زیبای نوشتن ،بعد از گذشتن از چند ماه برایم لذت بخش است و خاطرات نوشتن در نشریه دانشگاه را برایم تداعی می کند.
آرامشی زیبا
آنان که اهل نوشتن هستند بیشتر و بهتر از من درک می کنند.
میخواستم بنویسم اما
بقیه در ادامه مطلب
باز هم حس زیبای نوشتن ،بعد از گذشتن از چند ماه برایم لذت بخش است و خاطرات نوشتن در نشریه دانشگاه را برایم تداعی می کند.
آرامشی زیبا
آنان که اهل نوشتن هستند بیشتر و بهتر از من درک می کنند.
میخواستم بنویسم اما
بقیه در ادامه مطلب
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود كه 4 زن داشت.
زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با خریدن جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه خوشحال میكرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او میداد.روزی مرد احساس مریضی كرد و قبل از آنكه دیر شود فهمید كه به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: "من اكنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ كسی را نخواهم داشت و تنها و بیچاره خواهم شد"! بنابراین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییاش فكری بكند
متن کامل در ادامه مطلب

حضرت محمد صلی الله علیه و آله می فرمایند: محبوبترین خلایق نزد خدای عز و جل جوان نورسته ی خوش سیمایی است که جوانی و زیبایی خود را برای خدا و در راه خدا و در راه طاعت او بگذارد. خداوند رحمان به وجود چنین جوانی بر فرشتگان می نازد و می فرماید: این است بنده ی راستین من
گریه می کرد که بیاید عملیات ،گفتم نمی شود،
پوتین هایش را برداشتم ،ولی پوتین جدید گیر آورده بود، گفتم نه
سپردمش به یک نفر و رفتیم عملیات ،وقتی برگشتم سراغ محمد صادق
را از او گرفتم گریه کرد و گفت قبل از برگشتن شما هواپیما ی عراقی اینجا
را تیر بارن کرد ومحمد صادق به آسمان پرکشید.
محمد صادق (ناصر) تائبی ، پنج سال بعد از شهادت برادرش محمد حسین ، به سوی جانان پرواز کرد.
شادی روح همه ی شهدای عزیزمان صلوات
آرامش چهره ی مادرانه اش ، وقار و طمانینه ای که در وجودش بود مرا به سویش جذب کرد ،گفتند ایشان مادر دو شهید هم هستند محمد حسین و محمد صادق تائبی،
از فرزندانش پرسیدم و برایم این گونه گفت:
محمد حسین شهید شده بود اما هنوز نمی دانستیم.
آن روز خیلی گریه می کردم تکیه دادم به کرسی ،نگاهم به پنجره ی اتاق افتاد
ناگهان دیدم سه کبوتر زیبا از آسمان به سمت شیشه آمدند و از جلوی پنجره رد شدند،حس عجیبی بود ،
دلم آرام گرفت ، گفتم کبوترها خوش خبر باشید. چند روزی گذشت یکی از آشنایان خواب محمد حسین را دیده
که گفته بود یکی از آن کبوترها که آن روز از جلوی پنجره رد شدند من بودم و دو نفر دیگر مهدی شعبانی و محمد
حسین شفیعی ، ما پرواز کردیم به آسمان و دیگر برنمی گردیم.

به دور از هیاهو و جنجال های زندگی مادی ،سه روز داوطلبانه مهمان خانه ی دوست می شوی .
دو روز اول مخیر به ماندن و رفتنی و اگر بخواهی می مانی و روز سوم ،او می خواهد که بمانی.
مهمانی روز سوم است که به اوج میرسد. خوب پذیرایی می کند میزبان. آنقدر خوب که آرزویت می شود مهمانی های دیگرش.
بقیه در ادامه مطلب
پادشاهی بود که در کنار قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود. تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، او در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد. تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند. او رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و با خودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم.
پادشاه به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...!
پادشاه
در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده
بود. او از گل علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد:
بقیه در ادامه مطلب
هنوز منتظریم
هنوز ........................
......................................
.........................................
............................................
..............................................
العجل یا بقیه الله

شاه عباس قبول كرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به محل مصلاى خارج از
شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو ساخت و عصایه خود را
كنارى گذاشت و براى نماز ایستاد ، در این حال رهگذرى كه از آنجا مىگذشت ،
شیخ را شناخت ، پیش آمد سلامى كرد . شیخ قبل از عقد نماز جواب سلام را داد و
گفت :
اى بنده ی خدا من مىدانم كه ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین
مرا بلع مىكند تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو
به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت . لیكن چون قدرت و
جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد
مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز كن و آن وقت الاغ و عصاى مرا
بردار و برو .
بقیه در ادامه مطلب