آرامش چهره ی مادرانه اش ، وقار و طمانینه ای که در وجودش بود مرا به سویش جذب کرد ،گفتند ایشان مادر دو شهید هم هستند محمد حسین و محمد صادق تائبی،

                                               

 از فرزندانش پرسیدم و برایم این گونه گفت:

محمد حسین شهید شده بود اما هنوز نمی دانستیم.

آن روز خیلی گریه می کردم تکیه دادم به کرسی ،نگاهم به پنجره ی اتاق افتاد

 ناگهان دیدم سه کبوتر زیبا از آسمان به سمت شیشه آمدند و از جلوی پنجره رد شدند،حس عجیبی بود ،

 دلم آرام گرفت ، گفتم کبوترها خوش خبر باشید. چند روزی گذشت یکی از آشنایان خواب محمد حسین را دیده

 که گفته بود یکی از آن کبوترها که آن روز از جلوی پنجره رد شدند من بودم و دو نفر دیگر مهدی شعبانی و محمد

 حسین شفیعی ، ما پرواز کردیم به آسمان و دیگر برنمی گردیم.