چند وقتی بود که نیمه های شب یک نفر به صورت ناشناس ما را برای نماز شب بیدار  می کرد.خدا خیرش بدهد، به او دعا می کردیم. اما کنجکاو شده بودیم بدانیم این بنده ی خوب خدا کیست؟تصمیم گرفتیم پرده از این راز برداریم.

بالا خره یکی از همان  شب ها متوجه شدیم آن بنده ی خوب خدا کسی نیست جز حسین احمدی خودمان. یکی از بچه ها گفت: چون سن وسالش از همه ی ما کمتر است شاید بعضی ها پیش خود فکرمی کنند به خاطر نسبت داشتن با فرمانده لشگر است که امام جماعت ماست، برای همین پس از بیدار کردن ما خودش فرصت را غنیمت می شمرد و می خوابد.چند شبی گذشت.ما هم مثل بقیه به همین حرف ها در باره ی حسین دل خوش کرده بودیم.

اما در آن شب بیادماندنی ، او را نه تنها ندیدیم بلکه اصلا اثری از او در سنگر پیدا نکردیم.انگار در تاریکی شب محو شده بود.به دنبالش گشتیم . داخل سنگر ها ، توی نمازخانه و خلاصه هر جایی که به فکرمان میرسید.هیچ کس چیزی نمی گفت سکوت در بین ما حکمفرما بود.

یک جورهایی ناامید شده بودیم که ناگهان در دل شب زیر نور ماه در جایی دور تر از سنگر ها کسی را دیدیم که سر به سجده گذاشته است.به طرفش رفتیم از هوش رفته بود .وقتی او را از سجده ی طولانی اش بلند کردیم، دیدیم خاک از اشک او گل شده و چهره اش گل آلود!

              به روایت همرزم طلبه شهید حسین احمدی از کتاب سپیده دم چیدن صفحه ی 33